نسل طوفان

وبلاگی برای معرفی شهدای آبادان و خرمشهر

وبلاگی برای معرفی شهدای آبادان و خرمشهر

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، به نقل از اهوازنیوز، بسیجیِ بی ادعای اهوازی و رزمنده ی سال های دفاع مقدس، «جبار (فرید) دریساوی» به تاریخ ۱۴ خرداد ۱۳۵۰ در اهواز به دنیا آمد. وی در سال های دفاع مقدس، یکی از بسیجیان کوچک سال «لشکر ۷ ولی عصر(عج)» به شمار می رفت. جبار روز پنج شنبه ۱۷ مهر ماه ۱۳۹۳ شمسی، در نبرد با متجاوزان به حریم بانوی مقاومت حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) در سوریه، مورد اصابت تیرِ کینِ تکفیر و شرک قرار گرفت و به عنوان سومین شهید خوزستانی مدافع حرم بال در بال ملائک…

حدیث، دختر سردار شهید  دریساوی، در دل نوشته اش خطاب به پدر خود چنین گفت:

هی زخم گرفتیم و جان پس دادیم               هی ماه جوان به آسمان پس دادیم

ما وارثان داغ سینه زهراییم                        یک عمر به عشق امتحان پس دادیم

باعرض سلام و ادب و احترام به پیشگاه آقا امام زمان (عج) و روح ملکوتی امام راه حل و رهبر فرهیخته انقلاب وشهیدان همیشه شاهد.

دست نوشته ام را به عنوان یکی از هزاران فرزند شهید این خاک شهید پرور تقدیم تان می کنم.

 

پدر جان باز سلام.

پدر خوبم، منم، حدیث دختر کوچک تو.

ای امید من و شادی تنهایی من، یادداری که لحظه رفتن تو، چه بی قراری ها داشتم؟

” پدر این بار نرو، پدر به خاطر من”

همان روز درست همان روز، بله فهمیدم سفرت جاودانه است.

نمی دانم چرا اشک هایم کارساز نبود؛ تو رفتی و من خسته برجای ماندم.

به خدا قلبم آزرده خاطر شده است. چند وقتی است که در انتظارم، هرصدایی که از در می آید همچون مرغی مجروح، پابرهنه سمت درشتافتم.

آنقدر که عکست را در آغوش فشرده ام، هم رنگ از من رفته و هم از روی ماه تو.

من و داداش محمد برسر عکس تو همیشه دعوا داریم.

اما فکر کنم داداش محمد خیلی شبیه تو باشد از نظر شجاعت و غیرت.

محمد وقتی که دیگر طاقت دوری تو را ندارد و خیلی دلتنگ است، می خواهد حضور تو را با شمیم دل انگیز لباس هایت که به یادگار در خانه مانده، تسلی ببخشد، چنان تو را عاشقانه در آغوش می گیرد و مظلومانه اشک می ریزد که من بی طاقت تر از او به قلم و دفترم پناه می برم؛ چرا که تنها راه تسلی این دلتنگی نوشتن برای توست.

 

میدانی چندنامه برایت نوشته ام؟ مطمئنم آن ها را می خوانی؛ آخر مهر تأیید را برای خیلی از تصمیم هایم خودت در خواب و رؤیا برایم می زنی.

هرچند می دانم که تو می آیی اما دادش محمد همیشه بهانه نبودنت را دارد « پس کی از سفر برمی گردد؟ »

پدری به مدرسه می آید، کودکی دست در دست پدر در خیابان، پارک، کوچه، محله عبور می کند و این دلتنگی افزونی می یابد؛

« پس کی سفر بابا تمام می شود؟ بابا گفته بود زود می آید… اما چند روزی است که رفته یعنی بابا مرا دوست ندارد؟ دلش برایم تنگ نشده است؟ چرا تلفن نمی زند؟» و مامان با بغض همیشگی جواب می دهد:« عزیزم بابا برای مأموریت به سفری پیش خدا رفته. خدا خیلی بابا را دوست داشت بیشتر از من، بیشتر از تو؛ برای همین دیگر نمی توانیم بابا را ببینیم.»

آن گاه آرام در گوشش زمزمه می کند، از زینب می گوید، از این که بابا برای دفاع از حرم نورچشم فاطمه، غریب کربلا، شهید شده است:« پسرم! تو باید به خود ببالی که فرزند چنین پدری هستی و کاش من هم در آخرت روسفید یاس محمدی باشم.»

پدرجان! من، حدیث هستم و سخنان زیادی با تو دارم. درددل هایی که نمی دانم از کجا آغاز کنم و با چه جمله ای بر زبان جاری.

پدرم، همه آن چه به من می گفتی از رنگ صفا و عشق به خدا از حجب و حیا و از علم و وفا، نمی دانم چرا هرچه دور خود می گردم رنگ و بویی دیگر به خود گرفته است. مادرم می گوید تنها به خیابان نروم روی ها همه رنگین است، نقاب ها فریبنده، موی ها پرچین است و افسار گسیخته؛ همه عینک دارند اما بی عینک ها هم بی خاصیت اند. مقصدی معلوم نیست گویا خط کج گشته هنر؛ بی هنران، محب و محبوب شده اند.

پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند اما حقیقت این است که زمان، ما را با خود برده و شهدا مانده اند؛ همان شهدایی که اهل دعا بودند و اهل ادعا نبودند، نیایش داشتند و نمایش نداشتند، دنبال درد بودند و دنبال مزد نبودند.

اما پدرخوبم، من ناامید نیستم. میدانم المی که تو بر دوشم نهاده ای نباید به این سادگی بر زمین بگذارم؛ فقط می خواهم از تو آدرس بگیرم تا راهم را زودتر و درست تر به مقصد برسانم.

مهربان بابایم، تو همیشه از پدرخوبمان از رهبر محبوبم حرف ها گفتی؛ می گفتی که مهربان تر از پدر است برای همگان.

وقتی دلتنگی را برنمی تابم به نجوای شیرینش گوش می سپارم. به من می گوید دخترم دلتنگ نباش، دخترم غصه نخور پدرت در عرش است؛ تو اگر گریه کنی عرش خدا می لرزد. پس بخند تا دل من شاد شود پس بخند تا گل امید شکوفا شود.

من با تمنای درونی دلم از تو ای خوب ترین خوب خدا یک تقاضا دارم؛ تقاضای من این است: از خدایت بطلب که من و مادر و این امت اسلامی مان، چون تو در باقی راه، زیر آن سایه سرو بی همتا، رهبر مقتدر و عالم و آگاه، باقی راه برسانیم به انجام. با غرور و عزت و صلابت چون کوه، تا که این ملت آزاده جهانی گردد و آیین محمدی، آن پیامبر رأفت و مهربانی، جهان گیر شود.

پدرم، من به وجودت مفتخرم؛ افتخارم این است که تاج عزت بر تارک این کشور از جمله فداکاری امثال شماست.

پیغام من برسد به گوش غاصبان حرم، که بسته جان و دل شیعه به جان حرم، عذاب ابرهه در انتظارتان باشد، اگر حمله کند این مدافعان حرم.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی