لبخند روی صورت امام، لباس نظامی زیر قبا
- ۰ نظر
- ۰۹ خرداد ۹۳ ، ۰۵:۵۱
سیدصالح
موسوی از رزمندگان خرمشهر گفت: نقش و تاثیر حضور دختران و زنان خرمشهری در
دفاع از خونین شهر مؤثر و بیبدیل بود؛ به گونهای که علاوه بر
امدادرسانی بعضا ما این دختران جوان را پای قبضه خمپارهاندازها میدیدیم.
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، با تمام توان حمله کردند؛ برخی کشورهای غربی و عربی هم نیرو و تجهیزات برایشان فرستادند؛ در واقع دشمن با کمک مهندسان و کارشناسان نظامی شوروی و آمریکا استحکامات 20 ساله برای خرمشهر تدارک دیده بودند، وقتی فرماندهان ارتش و سپاه محضر امام خمینی(ره) رفتند تا از سختی کار بگویند امام در جوابشان فرمودند: «تا توکلتان چقدر باشد».
نیروهای عراقی وقتی هم به خرمشهر آمده بودند روی دیوارهای شهر نوشته بودند: «آمدهایم تا بمانیم».
سربازان عراقی در مقابل یکی از منازل خرمشهر در زمان اشغال
عراقیها ماندند اما این گونه؛ خبرنگاران در حال مصاحبه با اسرای عراقی. عکس از مرتضی اکبری
برای
اولین بار بود که گریه کردن جهانآرا را میدیدم. آن روز در مهرماه بود و
هنوز مصائب زیادی بود که آغوششان را به سوی ما باز کرده بودند.
به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، آن شب به مقرمان در مدرسه رفتیم و پس از اقامه نماز و سجده شکر، با بچهها دور هم نشستیم و مشغول تعریف شدیم:
- دیدی چطور...؟
- من اونور خیابون ...
- تو ...
بعد از شام، خسته و کوفته افتاده بودیم که یکی از بچهها از راه رسید:
- محله دوربند (اسم محلی در خرمشهر) خالیه! هیچکس اونجا نیست. همه ول کردن اومدن. دشمن راهش رو بکشه بیاد، هیچ نیرویی نیست که جلوشو بگیره!
وقتی خرمشهر
سقوط کرد، نماد قویپنجگیِ دشمن بود و مظلومیت ملت ایران. وقتی ملت ایران
با قدرت خرمشهر را از دشمن پس گرفت و هزاران نیروی رزمندهی دشمن را اسیر
کرد، در واقع سرنوشت نهایی جنگ نوشته شد. همان روزها سران چند کشور برای
وساطت به ایران آمده بودند. یکی از برجستگان سیاسیِ معروف انقلابی دنیا -
که رهبر یکی از کشورهای آفریقایی بود - به من گفت امروز مسألهی ایران و
جمهوری اسلامی در دنیا بکلی با قبل از فتح خرمشهر متفاوت است؛ امروز همه به
چشم فاتح و پیروز به شما نگاه میکنند. و حقیقت هم همین بود. شش سال بعد
از آن صرف شد تا نظام جمهوری اسلامی بتواند بر زرادخانهی عظیم جهانی - که
پشت سر رژیم بعثی صدام قرار داشت - پیروز شود. و ما پیروز شدیم و توانستیم
بر دشمنی که شورویِ سابق و ناتو و امریکا از او حمایت میکردند، به او
تجهیزات میدادند، به او سلاح شیمیایی میدادند، به او کمکهای مؤثرِ
اطلاعاتی میدادند، فائق بیاییم؛ این به برکت حضور مردم بود؛ یعنی حضور
بسیج؛ یعنی جوانان بااخلاص.
بیانات در مراسم صبحگاه مشترک بسیج ۱۳۸۴/۶/۲
در پایگاه همدان بودم با شروع فصل زمستان هوا بسیار سرد شده بود. حتی برودت هوا گاهی به 20 درجه زیر صفر می رسید و انتظار می رفت سردتر هم بشود . راهها یخ بندان بود و تانکرهایی که گازوئیل می آوردند به سختی خود را به پایگاه رسانده و سوخت را به موتورخانه ها می ریختند . گازوئیل مصرفی موتورخانه ها هم قبل از رسیدن به موتورخانه یخ می زد و شوفاژها از کار می افتادند . تهیه سوخت اماکن غیر اداری پایگاه هم به عهده پیمانکار بود که به صورت شخصی اداره می شد . یک روز شهید یاسینی مرا خواست و گفت :
- شاطری ! امسال هوا خیلی سرد است و سوخت رسانی به پایگاه هم وضعیت درستی ندارد باید کاری کنیم که پرسنل به دردسر نیفتند و زن و بچه ها سرما نکشند . گفتم :
- جناب سرهنگ ، مسئولیت بخش غیر اداری به عهده پیمانکار است و ربطی به ما ندارد . در جوابم گفت :
- نه شاطری ، بهتر است مقداری از نفت سهم اداره را به مردم بدهید تا چنانچه به هر دلیل شوفاژخانه ها خاموش شدند پرسنل بتوانند با بخاری نفتی خانه های خود را گرم کنند .
دوباره حرفم را تکرار کردم و گفتم : جناب سرهنگ ، نفت مورد نیاز را باید پیمانکار تهیه کند .
- با پیمانکار صحبت کرده ایم او نمی تواند نفت تهیه کند ، سهم اداره را از شرکت نفت بگیر و به صورت امانی در اختیار پیمانکار قرار بده تا به مردم برساند بعد که وضع بهتر شد امانت را پس می دهد .
با اینکه دستور برابر روش نبود لکن لحظه ای شک نکردم و این کار را با دل و جان انجام دادم و آن سال با تدبیر و درایت شهید یاسینی هیچ کس به دردسر نیفتاد و هر وقت شوفاژها خاموش می شدند خانواده های پرسنل از بخاری نفتی استفاده می کردند . آن زمستان سخت با تمام مشکلاتش به خوبی و خوشی گذشت و جای خود را به بهار دلپذیر داد . چندین سال بعد به تهران منتقل شدم و شهید یاسینی هم به سمت معاون هماهنگ کننده نیروی هوایی انتخاب شده بود . یک روز صبح او رادیدم و سلام کردم . تا چشمش به من افتاد خندید و گفت : چطوری شاطری هنوز هم به مردم نفت قرض می دهی یا نه ؟ من نیز خندیدیم و گفتم : اگر شما دستور بدهید چراکه نه !
منبع: کتاب انتخابی دیگر
تحقیق و تألیف : گروه پژوهش و نگارش انتشارات عقیدتی سیاسی نیروی هوایی ارتشاندک زمانی بعد از مخاصره ابادان و سقوط خرمشهر دشمن بعثی در یک عملیات نفوذ و تسخیر بسیار حساب شده و قدرتمند وارد آبادان شد ولی به لطف خدا و اعلام ورود عراقی ها توسط شهید دریاقلی مدافعین شهر که در مقایسه با دو گردان نیروی تکاور عراقی بسیار قلیل و ناتوان مینمودند به مقابله با آن پرداخته و شهر از سقوط نحات پیدا کرد نجاتی که باعث تحولاتی در تاریخ دفاع مقدس شد .
بعد از شکست دشمن برای عبور از رودخانه بهمنشیر نیاز به وسیله ای بود تا
بتوان سریع نیروها را عبور داده و دمشن را از نزدیک شدن مجدد به مواضع
خودی دور نمود و یک ابتکار باعث شد تا با امکانات موجود در شهر و پالایشگاه
بتوان به این مهم دست پیدا کرد ، استفاده از بشکه های خالی مواد نفتی که
بوسیله یک قاب فلزی محصور میشد یک پل شناور ابتکاری را شکل داد که بعد ها
در سال 62 الگوئی شد برای ساخت پل خیبری که با استفاده از یونولیت توانستیم
پلی به طول ده ها کیلومتر را روی هور بر پا کنیم .
مادر شهید حمیدطلاوری، مادری صبور و خانواده ای مقاوم . از دوران کودکی با خانواده طلاوری آشنائی کامل دارم . به خاطر وابستگی خانوادگی خیلی نزدیک که با آن خانواده محترم داشته ام حمید را کاملا" می شناختم . محل سکونت آنها در ان پارکی بود که مسئولیت نگهداری و اداره آن به عهده پدر خانواده بود . در آن محل وسایل بازی برای نوجوانان قرار داشت و شبها با پخش فیلم ، آن محل پاتوقی شده بود برای بچه های محله و حتی ما که از احمدآباد به شوق استفاده از این امکانات به آنجا می رفتیم . حمید از همان کودکی پسری پاک و مخلص و فعال بود و عزیز دردانه خانواده و فامیل . با شروع جنگ تحمیلی با استقرار خانواده در رامهرمز برای ادامه ادای وظیفه مجددا خود را به آبادان رساند و در کنار همرزمانش به دفاع از مرزهای کشور اسلامیمان پرداخت . پسر عمه او که خود از نیروهای ارتش و در نیروی دریایی خدمت میکرد و به خاطر رشادتهایش که مسئول تدارکات و آب رسانی به پایگاه دریایی را داشت و در چندین نوبت تشویق شده بود می گوید دو روز قبل از شهادتش او را در خرمشهر دیدم . به او اصرار کردم که سری به خانواده اش بزند و یا لااقل برای استراحت به آبادان بیاید . حمید لبخندی زد و گفت فعلا" شهرم اینجاست و خانواده ام اینهایی هستند که در کنارشان درحال دفاع از شهر هستم. از خداوند متعال برای خانواده طلاوری طلب صبر و محشور شدن با حمید را دارم . ضمنا" از خانواده طلاوری شهیدی دیگر به نام داریوش بیگدلی بود که در مدرسه نوشیروان در لین چهار احمدآباد درس می خواند . او نیز مانند حمید پسری فعال بود و در دوران انقلاب به شدت فعالیت می کرد و در تمام تظاهرات و در گیری های خیابانی در کنار بچه ها بود. در روز بیست و یکم بهمن در یکی از درگیری های خیابانی در حوالی لین هفت تا لین چهار احمدآباد با تعدادی از بچه های محل که داریوش نیز همراهمان بود با نیروهای کلانتری پنج آن زمان درگیر که با شروع تیراندازی من و تعدادی از همراهان به لین دو احمدآباد پناه بردم و دیگر داریوش را ندیدم . عصر آن روز همراه پدرش تمامی بیمارستانها و حتی گورستان را سرکشی کردیم متاسفانه اثری از او نیافتیم تا فردای آن روز جسد او و نادر و چند نفر دیگر را در انبار عباسی سرمایه دار معروف که روز قبل در اثر هجوم بچه ها دچار آتش سوزی شده بود یافتند .
به نقل از وبلاگ abadan-ahmadabadi.blogfa.com
آقای غلامرضا فرد
وقتی این عکس رو نشونم داد، با حالت خاصّی در باره اش باهام حرف زد؛ «جانباز حاج جمشید عدیم النّظر» می گفت:
«میخواستیم بریم عملیّات گفتیم بریم گلزار شهداء یه زیارتی بکنیم. بعد این عکس رو گرفتیم و نشون گذاشتیم که کدوم یکی از ما سه تا نفر بعدیه که میاد اینجا.»
آهی کشید و ادامه داد: «از فتح المبین برگشتیم، رفتیم بیت المقدّس؛ حبیب اونجا شهید شد. بعد از فتح خرّمشهر هم به رمضان اعزام شدیم و نادر هم اونجا شهید شد. حالا هم این دوتا اینجا هستند و من موندم...»
(از راست: جانباز حاج جمشید عدیم النّظر؛ شهید نادر عبّاسی هفشجانی، شهید حبیب بودزاد.)
سرهنگ خلبان مسعود اقدام
در ماه های
اول جنگ از پایگاه بوشهر پروازهای زیادی روی خاک عراق و نیروهایش انجام می شد که
در نتیجه تعداد زیادی از همکاران شهید یا اسیر شده بودند . لذا تعدامان کم بود و
در روز باید چندین مأموریت انجام می دادیم . شهید یاسینی از جمله خلبانانی بود که
روزی چند بار پرواز می کرد . یک روز رئیس جمهور و فرمانده کل قوای وقت ( بنی صدر )
و رئیس ستاد وقت نیروی هوایی (سرهنگ هوشیار) برای تقویت روحیۀ خلبانها به پایگاه
بوشهر آمدند . پس از دیدن مکانها و قسمتهای مختلف پایگاه به اتاق توجیه رفتیم .