نسل طوفان

وبلاگی برای معرفی شهدای آبادان و خرمشهر

وبلاگی برای معرفی شهدای آبادان و خرمشهر

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

نحوه شهادت شیخ شریف قنوتی

| دوشنبه, ۵ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۱۹ ب.ظ

جانبازعبدالرضا آلبوغبیش از نحوه شهادت شیخ شریف قنوتی(اولین روحانی شهیددفاع مقدس) می گوید

عبدالرضا آلبوغبیش در شمار مردان مردی است که در جریان مقاومت سی و چهار روزه خرمشهر در آغازین روزهای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران رشادت های زیادی از خود نشان داد. در بیست و چهارم مهرماه ۱۳۵۹ در نبرد رویارو با بعثی های عراق ۱۳ گلوله به بدنش اصابت کرد، اما تقدیر آن بود که زنده بماند تا امروز گوشه ای از رشادت ها و شهادت های ررمندگان اسلام را بازگو کند و مقاومت جوانمردانه اندک نیروهای مردمی و بومی خطه خوزستان با ماشبن جنگی صدام را به روایت بنشیند و به عنوان تنها ناظر صحنه شهادت حجت الاسلام محمد حسن شریف قنوتی ، اولین روحانی شهید دفاع مقدس و شهیدان دیگر واقعیت های جنگ را برای ما و نسل های بعد از ما بگوید.
از ۱۳ گلوله ای که به بدن او اصابت کرده هنوز چهار گلوله در سینه اش جا خوش کرده اند و خیال بیرون آمدن که ندارند هیچ، بلکه گاهی با تکان خوردن های بی موقع ، خودی به آلبوغبیش نشان می دهند و غیر مستقیم به او می فهمانند که آنها را فراموش نکند !
همین تهدیدها گهگاهی عبدالرضا را چند روزی راهی بیمارستان میکند. این روند سال هاست ادامه دارد و آلبوغبیش تا امروز در جدال با تکه های سربی بدنش که تلاش دارند خود را به قلب و نخاع او برسانند و جسمش را بی حرکت و تسخیر کنند پیروز بوده است،
این جوانمرد خوزستانی در عین قهرمانی گمنام مانده است . او پس از پایان جنگ به زندگی عادی خود بازگشته ، اما سینه اش مملو از خاطرات دست اول روزهای اولین جنگ است که با هم می شنویم.
آلبوغبیش پس از سکوتی معنا دار چنین می گوید : صبح روز ۲۴ مهر ۵۹ صدای رگبار و بوی باروت عراقی ها بیداد میکرد. بچه ها با کمترین امکانات مانع از سقوط خرمشهر می شدند. ماشین آبی رنگم را به امید یافتن مهمات از جبهه درگیری با دشمن به سوی مسجد جامع حرکت دادم. هر بار که برای آوردن مهمات به مسجد می رفتم هر چه به دستم می رسید با خودم می آوردم اما این بار بعید بود چیزی برای آوردن مانده باشد. دم در مسجد، شیخ شریف (حجت الاسلام محمد حسن شریف قنوتی) را دیدم، سلام و علیکی بین ما ردوبدل شد .

شهید شریف قنوتی
شیخ شریف قنوتی گفت آقا رضا یه کمپرسی مقداری اسلحه و مهمات آورده به نظرت اینا رو کجا خالی کنه ؟
با شنیدن این حرف بهتم رد ! باورم نمی شد . در این موقعیت مهمات برامون آورده باشند . اما واقعیت داشت . به طرف ماشین رفتم . راننده اش عبدالعلی حیدری از بچه های بندرماهشهر بود . نگاهی به اسلحه ها انداختم . پیش خودم گفتم نگه داشتن این همه مهمات در خرمشهر، که هر لحظه به سقوط نزدیک تر می شود، خطرناک است.
به شیخ شریف گفتم حاجی اجازه بدهید اینا رو ببریم عقب ، یه جا در آبادان پیدا کنیم، شیخ قبول کرد و به اتفاق حرکت کردیم.
به پاسگاه امیرآباد آبادان که محل امنی برای نگهداری این مهمات بود رسیدیم. موضوع را با رئیس پاسگاه در میان گذاشتیم و پس از همآهنگی با او مهمات را داخل پاسگاه خالی کردیم.
پس از آن به طرف خرمشهر بازگشتیم. آتش دشمن هر لحظه شدیدتر میشد . از فلکه فرمانداری خرمشهر که وارد خیابان ۴۰ متری شدیم نرسیده به گل فروشی محمدی سر کوچه نسیم متوجه شدیم ماشین مان مورد اصابت رگبار عراقی ها قرار گرفت.

شیخ گفت رضا گاز بده اما گلوله به لاستیک و بدنه اتومبیل اصابت کرد و ما واژگون شدیم . عراقی ها ما را به اسارت گرفتتد ولی همگی به طرف شبخ رفتتد . در آن لحظه به بدن من فقط یک گلوله اصابت کرده بود بدن حجت الاسلام قنوتی ۲ تا ۳ گلوله خورده بود. دقیقا هشیار بودیم. ما را به عنوان اسیر در شهر خودمان گرفته بودند ولی چون شیخ روحانی بود بیشتر جلب نظرشان کرد . دور ایشان را گرفتند و گفتند : اسرنا خمینی یعنی ما خمینی را اسیر کردیم. او را به باد کتک گرفتند . حدود ۱۲ تا ۱۵ نفر عراقی به فرماندهی یک افسر ارشد بلند قد سیه چرده مرتب شیخ مجروح را کتک می زدند و چندی بعد همان افسر ارشد با قساوت قلب با سرنیزه کاسه سر شیخ را برداشت. و او را شهید کرد.
من هم با حالت بدی در دست آنها مجروح بودم. ولی تا آن لحظه با من کاری نداشتند.
به سراغم آمدند همین طور مرا کتک می زدند. پیش خود گفتم شاید همان بلائی را که سر شیخ آوردند سر من هم بیاورند . مدتی بعد تیراندازی متقابل بین عراقی ها و بچه های ما شروع شد.
عراقی ها کم کم داشتند مرا فراموش می کردند ، ولی یکی شان آمد در تفنگش خشاب گذاری کرد . گفتم نه می خواهد با من شوخی کند ولی دیدم نه، آماده است. یک عراقی صداش زد گفت عدنان. البته روزی روزگاری اگر او را دیدم میگویم آقا عدنان ما هنوز زنده ایم.چون اشتباه شما این بود که تیرها را خوب شلیک نکردی . وقتی او به طرفم آمد تیراندازی کرد. کمرم را رو به او کردم . ۱۲ گلوله به بدنم خورد و به حالت درازکش افتادم روی آسفالت خیابان.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی